تبليغاتX
درون یک پزشک

































درون یک پزشک

چرا تو؟

چرا فقط تو؟

چرا از میان زنان فقط تو؟

هندسه ی زندگی ام را تغییر میدهی

پا برهنه به جهان کوچکم وارد می شوی

در را می بندی

و من اعتراض نمی کنم...


چرا فقط تو را دوست دارم

تو را می خواهم؟

اجازه می دهم روی مژه هام بنشینی

ورق بازی کنی

و من اعتراض نکنم


چرا؟

تمام زمان ها را خط می زنی

حرکت را متوقف می کنی

در درون من  تمام زنان را می کشی

و من اعتراض نمی کنم


چرا؟

از میان تمام زنان

کلید شهر طلایی را به تو می دهم

که دروازه اش به هر ماجراجویی بسته مانده

و هیچ زنی پرچم سفیدی را

روی باروهاش ندیده

به سربازان دستور می دهم

با مارش استقبالت کنند.

پیش همه ی شهروندان

در میان موسیقی ناقوس ها با تو بیعت می کنم

ای شاهزاده ی همیشه ی زندگی من...

+وقتی به باد گفتم

گیسو های بلندت را شانه کند

عذر خواست که عمر کوتاه است و گیسوهای تو بلند...


+نذار قبانی

+روز تمام شما,شما ای موجودات کشف نشده,مبارک.

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 23:33 توسط علی| |

از همان اول باد را دوست نداشتم,خیلی پیش تر از اینکه تو بگویی از او میترسی دوستش نداشتم.

و به قول دکتر سبحانی که همه چیز را به لوحی که نمیداند چند هزار سال پیش امضا کرده ایم ربط می دهد

این تنفر را ربط دادم به همان روزها(ایشان می گوید همه ی ما یعنی از ازل تا ابد یکجا جمع شده ایم ولوحی را

امضا کرده ایم که فلان کار را نمی کنیم و فلان کار را می کنیم.

بعد به این دنیا آمده ایم و همه چیز یادمان رفته و کلا انرژی مثبت و منفی را هم

همین طور توجیح می کنند.که ضمیر ناخودآگاه ما همه چیز را یادش نرفته

و این انرژی مثبت و منفی از آنجا می آید.)

اما امروز که عصر جمعه است و همه می دانید عصر جمعه با دل

مرد تنهای دور از خانه و یار چه می کند باد را دوست داشتم.

قریب به یک ساعت کنار پنجره ایستادم و زل زدم به رقص گندم زاری که روبه روی خانه ام را زیباتر از فرش

کاشان فرش کرده...دلم تنگ شد,هزار بار چشمانم را بستم و بازوانم را دورت حلقه کردم...

دوست داشتم پایین بروم و مانند دو کودکی که در گندم زار از دست صاحب مزرعه فرار

می کردند و فحش می خوردند,بدوم.البته بدون فحش...

باد,چقدر تو زیبایی آفرینی,همیشه به گرد و غباری که راه می انداختی فکر می کردم وبه سر وصدایی که از به

هم زدن پنجره ها ایجاد می کنی,باورم نمی شد صدای به هم خوردن خوشه های طلا انقدر زیبا باشد,حتی

زیباتر از به هم خوردن سکه های طلا.

آری امروز با باد آشتی کردم,قرار گذاشتیم هر وقت تو با من قهر کردی,باد بوزد

دیوانه وار بوزد تا تو بترسی و به آغوش من پناه بیاوری...

وچند قرار دیگر که گفت به کسی نگویم...


+حرف زدن ساده است,حرف درست زدن سخت است.وسخت تر از آن حرف عاشقانه زدن است...

+زندگی کردن ساده ترین کار دنیاست,اما درست زندگی کردن سخت است و سخت تر از آن

  عاشقانه زندگی کردن است...

+فراموش کردن را خوب بلدم اما نه قبل از حل شدن دلیل ناراحتیم.

+خدایا تاج سلامتی را از سر ما و تمام کسانی که دوستشان داریم بر ندار.

+خدایا من حواسم هست,می دانم تمام کسانی که در بیمارستان روی تخت بی حال دراز کشیده اند تاج سر

  کسی هستند. عزیزند برای خانواده شان, قول میدهم همیشه به این فکر کنم.امتحانت را تمام کن,من قول

  دادم از آن قول های مردانه....


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:39 توسط علی| |

هر چقدر فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید!! کمی ناراحتم,کمی خسته,در کل مقادیری خوب نیستم!!!

تو خوب شوی من هم خوب میشوم...انشا الله زودتر...

+ روزتان مبارک تمام انسان هایی که نقش داشتید در اینجا بودن من...

+ خاله ی خوبم روزت مبارک:-)

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:3 توسط علی| |

من از تمام آسمان یک باران را می خواهم

و از تمام زمین یک خیابان را

و از تمام تو یک دست

که قفل شده در دست من...


+خوشبختی من پیدا کردن تو از میان این همه ضمیر بود...

+درون یک پزشک آرام است... به لطف تو...

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 1:19 توسط علی| |

تمام شد.
صفحه ی تقویم اسفند را با تمام خاطراتش ورق زدم
365 روز پیش هم همین کار را کرده بودم اما حالم بد بود و پر پیچ وخم؛مثل جاده های لرستان!!
امروز کمی بهترم اما خسته ام؛همانند پدر که تمام دیشب را در پیچ و خم جاده ها می راند,من هم راندم
از همان روز اول فروردین تا خود دیشب را بدون حتی لحظه ای چشم بر روی هم نهادن راندم...
در این پیچ و خم ها گاهی دلم تنگ شد,بغض کردم,اشک ریختم و گاهی لبخند زدم.

می خواهم اعتراف کنم که تمام راه را با من بیدار ماندی,بیدار ماندی که اگر من از خستگی ثانیه ای چشمانم را بستم,چشمان تو باز باشد,باز باشد که به ته دره نرویم.
تا این جاده تمام شود نمی دانم چند چایی برایم ریختی و سرد کردی و چند میوه پوست کندی
اما می دانم اگر می خوابیدی تا خواب هفت پادشاهت را ببینی که این را هم می دانم که هفت تای آن ها خودم هستم؛اکنون نبودیم.نه من... و نه تو...

در طول راه گاهی ابی میخواند گاهی معین,مهرنوش,خواجه امیری و و و...
اما نجوای زیبای تو همیشگی بود,حتی ثانیه ای سکوت نکردی و من چقدر مست می شدم از شوق گفتنت
از شوق گفتن خاطرات روزانه ات که چه کردی و چه میکنی و چه شد!!

خودمانیم چه نفسی داری وقتی میگویی دوستت دارم...
خوب می خوانی و من عاشق صدای توام,عاشق این جاده ها و عاشق این زندگی که تو را به من داد.

از امروز جاده ی جدید زندگیمان آغاز می شود...

سال نو مبارک عشق ابدی من... دوستت دارم...


+اهواز 1391/1/1


+خدایا
         «روحی»
        
         به لطافت قطره های باران
         به پاکی دانه های برف
         به سرخی گل های اطلسی
         به طراوت شکوفه های بهاری
         به سبزی سبزه های نوروزی
         به آبی آسمان ها
         به وسعت بی کران ها
                                      برای فهم «عشق»
                                                              به ما عطا کن.

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 19:51 توسط علی| |

سلام سال 90 هم داره تموم میشه و نفس های آخرش رو به زحمت میکشه, برای من سال 90 زیاد سال خوبی نبود خیلی اذیت شدم و اطرافیانم رو اذیت کردم البته دست من نبود دیگه ناخواسته بود. از همون تعطیلات زجر آور عید شروع شد به اردیبهشت و عمل آپاندیس رسید بعدشم که عفونت کردن و جوش نخوردن جای عملم,خرداد و تیر بد نبود,تابستون,وااااای از این تابستون سال 90 خیلی بد بود, اما پاییز خوب شروع شد تا رسید به مریض شدن و بستری شدنم تو بیمارستان که واقعا روزای سختی بود,اما زمستون خوب بود, یعنی خوب بوداااا اما خودم یکم بازی در آوردم داشتم خرابش میکردم اما خدا رو شکر,خدا و فرشته هاش هواسشون خیلی بهم هست. شاید تنها نکته ی منفی عقب افتادن خبر خوشم برای شما بود... سال 91 فکر کنم سال خوبی باشه,البته امیدوارم, هر چند واقعا نه تنها من بلکه ملت ایران امسال حال و هوای شروع یه سال جدید رو ندارند,این رو خیلی واضح میتونید تو چهره و گفتار تک تک دوستان و آشناهاتون ببینید. انشاالله تو سال جدید کمتر اذیت بشن این ملت,کمتر تحت فشار قرار بگیرن و بیشتر مورد احترام واقع بشن...آمین...

+تبریک به حامد بهداد عزیز برای خوانندگی بسیار عالی اش در سریال مثل یک کابوس...

+گنج تو خرابه پیدا میشه!!!

+ جایزه ی سال 90 برای بهترین بازیگر مکمل مرد:فقط برای تو...

 +عید همگی پیشاپیش مبارک باشه,امیدوارم همگی سال خوبی داشته باشید و از تعطیلات لذت ببرید.

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 0:58 توسط علی| |

بیماری من چیست؟

فقط گاهی حرف تو که می شود

که همیشه ی خدا هم حرف تو می شود

دلم ...

مثل اینکه تب کند

گرم و سرد می شود

توی سینه ام چنگ می زند

آب می شود

تنگ می شود...


+يادت چكه چكه بر روي گونه ام ميلغزد و

مي سُرايد

نواي فراقت راشور است طعم نبودنت

و چه دور است وجودت ...


+راستش را بخواهی خسته شدم؛ دلم کودکی می خواهد... 
 نه دلم می خواهد ماهی بودم ...کاش ماهی بودم با حافظه ای در حد 6 ثانیه

بدون هیچ دغدغه ای برای گذشته و آینده....
دم دم های عید میشدم همه دنیای دختر بچه ای  و به سیزده نرسیده خلاص...

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 1:47 توسط علی| |

نفس بزن

به نام چشم های معصومِ

درخشنده شده از عشقت 

و مرا

به وسوسه ای از خود مهمان کن

جاری شو در گلوی من و

بگیر دست مرا هر کجا که هستی

اگر من ابر و بادِ بوسه شدم

در تو...

یقه ی پیراهنت را به باد بسپار...


+ سه شنبه تولدم بود؛تولدم مبارک...

+راضی ام از تو ؛ راضی ام به رضای او و تو...

نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 5:26 توسط علی| |